تبليغاتX
پرستار كوچولوي نامهــــــربون

پرستار كوچولوي نامهــــــربون

همسفر خسته ام از این همه راه

خسته از نای و نی و این همه اه

راه ، تکرار زمان است چرا

همسفر فاش بگو راز چرا

اری از ایینه ها نیست نشان

ان نشان های نهان نیست عیان

اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم

مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم

هوشیارم ز دل ِ خویش چرا

ان که مستم بکند ، نیست چرا

همسفر گرچه رهایم کردی

راست گو ، ره به کجا اوردی

نکند باز به من می خندی

زین که پروانه شدم می خندی

خنده کن تا که منم سوز شوم

بنواز تا که منم کوک شوم

ره  به تنهایی من می گرید

همسفر ، باش ، دلم می گرید

خُنک ان روز که اندر پیش است

دل ِ زهر خورده ی من در نیش است

باش تا سایه ای بر من باشی

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:58 توسط عـــــلـــــي |

عاشق شده بودم به همین راحتی  با عشق آشنا شده بودم

مهربانی بدون منت و وفای باور نکردنی او مرا به فکر

فرو می برد چقد دوست داشتنی بود وقتی با سخاوت به من

لبخند می زد وقتی برایم می خواند صدایش را دوست داشتم

به من آرامش عجیبی می داد هر وقت می دیدمش  می گفتم

برایم می خوانی و او با سخاوت برایم می خواند صدایش

آرامش غریبی به من می داد وقتی برایم می خواند  عشق او

مرا از خود بی خود می کرد گاه به چشمهایم نگاه می کرد و

می گفت چشمهای تو توان ادامه به من نمی دهد و من می

خندیدم و می گفتم چشمهایم را می بندم تو برایم باز بخوان

و تو می خواندی و من از این که تو را داشتم احساس خوبی

داشتم چقدر خوشبخت بودم که تو را داشتم تو عشق رویایی

من شده بودی

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:46 توسط عـــــلـــــي |

پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:43 توسط عـــــلـــــي |

سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـدیـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـی مـروت گریـه ام را دیــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بریـد حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 16:47 توسط عـــــلـــــي |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 2:26 توسط عـــــلـــــي |

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین است با خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن است در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاری است در مستی می

عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

عشق گاهی معجزه قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر است بر لب پایکوب

عشق گاهی هق هق آرام است اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد

عشق گاهی شور هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست

عشق گاهی یک سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب

عشق گاهی مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی کیمیای زندگیست
عشق در گل، راز ناپژمردگیست

عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن، ما شدن

عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد

عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب

عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام

عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریزان است آخر افسانه ای

عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد

عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

عشق گاهی بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی بن بست یاد مادری

عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند

عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان می شود

عشق گاه رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت

عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست

عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماریست در پهلوی دوست

عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد

عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود

عشق را گو هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود

بی تو اما عشق کی معنا شود ؟ 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 15:38 توسط عـــــلـــــي |

روزی هزار بار بر صفحه
دل بنویس:میان بود و
نبودش تنها یک حرف
فاصله است!به همین
سادگی! و من.... روز و شب
جریمه سنگین رفتنت را
پرداختم! و جز دل که
روزی هزار بار خراش
افتاد، کسی نفهمید که
از ب، بودنت ،تا نون،نبودت فاصله تا بی
نهایت بود ..
.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 11:35 توسط عـــــلـــــي |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:0 توسط عـــــلـــــي |

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمیورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 17:17 توسط عـــــلـــــي |

سر کلاس ادبیات معلم گفت

فعل رفتن رو صرف کن

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساکت می شوم ، می خندم ،

ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:4 توسط عـــــلـــــي |

نازک من یادت نره حیثیت ترانه ای
برای زنده موندنم قشنگ ترین بهانه ای

تو قهوه زارِ چشم تو تموم هستی منه
با بودنت هیچ غمی نیست خلع لباس دشمنه

تو قصة یقین عشق تو خطِ دفتر منی
تو بُهت و ناباوری یام تو شکل باور منی

نازک من باهام بمون جام نذاری تو این قفس
خنجرا لُختن به خدا تنم می یفته از نفس

تو مشق انتظارمو واژه به واژه بنویس
تقسیمِ درده اسم اون جونِ چشات جریمه نیس

چیزی نمونده اُسوة شکنجه و عذاب بشم
سهم من از تو اینه که قطره به قطره آب بشم

نگو که سرفه های من مال جراحت صداس
حقیقت تلخ و بگو دروغگو دشمن خداس

نازک من تُو شونة نجیب شهرای منی
هنوز واسم تقدس زلالِ عاشق شدنی

تویی سکوت هق هقم تو اوج بی ترانگی
تو واژة شکفتنی تندیسِ شاعرانگی

تو مشق انتظارمو واژه به واژه بنویس
تقسیم درده اسم اون جون چشات جریمه نیس
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:46 توسط عـــــلـــــي |

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:8 توسط عـــــلـــــي |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak