تبليغاتX
پرستار كوچولوي نامهــــــربون


پرستار كوچولوي نامهــــــربون

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:8 توسط عـــــلـــــي | |

منو ببین گریه نکن ، به این وضع عادت کردمبه حال من غصه نخور اگه که غرق دردم
از زندگی شاکی نشو ، نگو صبرت سر اومده
اینو رو پیشونیم نوشتن ، خوشی به من نیومده

نه امیدی ، نه بهاری ، نه از عشقی یادگاری
گفته بودی بر می گردی ، نه که تنهام جا بذاری
حالا تنها و شکسته ، چشم رو دنیا دیگه بسته
تو که رفتی دیگه قلبم ، دل به هیچ یاری نبسته

روزگار وفا نداره ، رسم دنیا رو می دونم
آره دوست دارم بخندم ولی هیچ وقت نمی تونم
غم تو قلبم خونه کرده ، دلمو دیوونه کرده
چین های رو صورت من مثل برگی خشک و زرده
نه امیدی ، نه بهاری ، نه از عشقی یادگاری
گفته بودی بر می گردی ، نه که تنهام جا بذاری
حالا تنها و شکسته ، چشم رو دنیا دیگه بسته
تو که رفتی دیگه قلبم ، دل به هیچ یاری نبسته

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:19 توسط عـــــلـــــي | |

بی تو خاموش دل من مثل فانوس شکسته!

جای خالی تو هر شب؛کتاب حرفامو بسته

رفتی و اسم قشنگت مونده رو ديوار کوچه

غبار غصه گرفته؛سينه ی تب دار کوچه

عاقبت يک شب تاريک غزل رفتنو خوندی

منو با چشمای ابری ميون دريا نشوندی

بين دستای من وتو ديوار فاصله مونده

به گمونم راز مارو يه کسی بی صدا خونده!

واسه ی اين دل تنها سخته شبهای جدايی

سخته با چشمای بسته گذر از روز طلايی!

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:15 توسط عـــــلـــــي | |

روبرو شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم

نمی تونم که بمونم
باید از تو بگذرم

دارم از نفس میفتم
تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره
بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:12 توسط عـــــلـــــي | |

تقديم مي کنم به تو اين التهاب را

اين جمله هاي معترض بي جواب را

باور کنيد داغ ترم از دل کوير

از یاد برده ام ـ به خداـ طعم آب را

حالا تو و ادامه ي دلواپسي من

حالا ورق بزن همه ي اين کتاب را

تا بنگري چطور دلم شور مي زند

تا بنگري نتيجه ي يک انتخاب را

بگذار اعتراف کنم صادقانه تر

ترديدهاي مبهم پر پيچ و تاب را

حتي هجوم وحشي اين واژه ها .. نشد

حتي غزل نمي برد اين اضطراب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:47 توسط عـــــلـــــي | |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی 

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

                                                           دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:45 توسط عـــــلـــــي | |

روز پرستار مبارک .... 
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:45 توسط عـــــلـــــي | |


بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 17:44 توسط عـــــلـــــي | |

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 17:37 توسط عـــــلـــــي | |

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:42 توسط عـــــلـــــي | |

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:42 توسط عـــــلـــــي | |

من پذيرفتم که عشق افسانه است

               اين دل درد آشنا ديوانه است

                مي روم شايد فراموشت کنم

                                               با فراموشي هم آغوشت کنم

                                مي روم از رفتن من شاد باش

                                                    از عذاب ديدنم آزاد باش

                                  گر چه تو تنها تر از ما مي روي

                           آرزو دارم ولي عاشق شوي

                آرزو دارم بفهمي درد را

 تلخي بر خوردهاي سرد را...
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:35 توسط عـــــلـــــي | |


Design By : Night Skin