تبليغاتX
پرستار كوچولوي نامهــــــربون


پرستار كوچولوي نامهــــــربون

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره

بی بهونه می باره

به کسی توجه نميکنه

از کسی خجالت نميکشه

می باره و می باره و می باره

اينقدر می باره تا آبی بشه

کاش

کاش می شد مثل آسمون بود

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

بالاخره آفتابی بشی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

انگار نه انگار که غمی بوده

همه چيز فراموشت بشه...!!!

کاش می شد.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:52 توسط عـــــلـــــي | |

  گاهی که دلم  
به اندازهء تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریهء ، دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، عزیزم ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است


نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:51 توسط عـــــلـــــي | |




دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد
.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20
سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:50 توسط عـــــلـــــي | |

آدمك آخردنياست بخند

 آدمك مرگ همين جاست بخند

 دست خطي كه توراعاشق كرد

 شوخي كاغذي ماست بخند

 آدمك خرنشوي گريه كني

كل دنياسراب است بخند

 آن خدايي كه بزرگش خواندي

 بخدا مثل توتنهاست بخند

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:48 توسط عـــــلـــــي | |


Design By : Night Skin