تبليغاتX
پرستار كوچولوي نامهــــــربون


پرستار كوچولوي نامهــــــربون



تولدم مبارك ...
 
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:9 توسط عـــــلـــــي | |

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره

بی بهونه می باره

به کسی توجه نميکنه

از کسی خجالت نميکشه

می باره و می باره و می باره

اينقدر می باره تا آبی بشه

کاش

کاش می شد مثل آسمون بود

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

بالاخره آفتابی بشی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

انگار نه انگار که غمی بوده

همه چيز فراموشت بشه...!!!

کاش می شد.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:54 توسط عـــــلـــــي | |

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:52 توسط عـــــلـــــي | |

دفترچه ام را با قلم خون  به گودال سرد نوشته ها مي برم من زنده مانده ام

 تا رنگ ها باهم بجنگند

 سرماي کوهستان ها

   يک  مرگ تلخ  را براي تو آفريده است ـــــ!!

  قايق ديگري

 در يک درياي تاريک

      اين بي انتهاست!

  آنجا ساعت بي عقربه ايست

   براي تو ...

 و چشم هاي ترک دارت

     هرگز مرگ مرا نخواهد ديد!

من زنده مي مانم....!!

مي نويسم از خود

    با خون .......!!!؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:22 توسط عـــــلـــــي | |

آن هنگام پنجره ای که سال ها در انتظار نسیمی معلق مانده بود

 

رو به روشنی خیال حضوری گشوده می شود

 

آسمان سرآغاز بودنم شد

 

  آسمان شب...

 

    آسمان تنهایی...

 

بگذار ذهنم همچنان در رویای وزش نسیمی از دریچه ی مهتابیت دلخوش بماند

 

و نه در کشاکش ناعادلانه ی انتظار و مرگ

 

مرگ که می برد تمامی بهانه های ساده و صمیمی یک دل را.....

 

و شاید روزی در انتهای تمامی یادهایی که مرا در خود کشتند

 

تو نیز در من خواهی مرد

 

و می روی آنچنان که شبی آمده بودی

 

و من می مانم و دلخوشی از برای این فکر

 

که تواز تمام چهره های آشنای دنیای من آشناتر بودی.....

 

هر چند که دیگر پنجره ی تنهاییم با وزش یادی آشنا باز نخواهد شد

 

  آسمان من.....

 

شاید بعد ازاین ای تمامی اندیشه های ذهن آشفته ی دلم

 

من هم شبی آسمان دنیای تو شدم......

            

  شاید.... !!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:21 توسط عـــــلـــــي | |

وقتیکه بارون می زنه خاطره ی عشق منه
تنگه غروب آسمون لحظه ی تلخ رفتنه
چشمای تو بارونیه اشکای من پنهونیه
دستای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه

شبای عشق و عاشقی شب بخاطر موندنی
حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منی
گذشته های عشق ما هر روز و شب بیادمه
تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمه

 

بیادته اون شب دلت شکسته بود و بی پناه
نشسته بودیم من وتو به زیر چتر نور ماه
بیادمه اون شب چشات مثل گل بارون زده
به چشم من زل زدو گفت تو قلبتو به من بده

تو قصه هات پر از غمه روز خوشت خیلی کمه
حتی نباشی نازنین دوست دارم یه عالمه

شبای عشق و عاشقی شب بخاطر موندنی
حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منی
گذشته های عشق ما هر روز و شب بیادمه
تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمه

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:47 توسط عـــــلـــــي | |


Design By : Night Skin