پرستار كوچولوي نامهــــــربون
انسان .... یک موجود ذلیل همچون سایر مخلوقات پروردگار. مخلوق .... مهره ی یک بازی. یک بازی شوم که عاقبتی ندارد. عاقبت .... جاده ای که به هیچ جا راهی ندارد. راه .... امکان یک فرصت. و فرصت...... دروغ وصل عشق... من خسته ام ، خسته خسته و سرگردان ، تنها و بی کس آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ، خسته ام خسته اين زندگي غمزده غير از نفسي نيست تنها اينقدرنپرسيد يكي بود وكجا رفت اشعار می رسد روزی که بی من روزها را سر برو آتیش به قلب من بذار نگاهت از یادم بره بزار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی

گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانوی من ....
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها یخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگریم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟
آرای به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند!
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
می خواهند در آغوش من بمانند....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را....
اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاریکم .....
پس ای تنهایی با من بمان ،
حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......
نفسي هست ولي همنفسي نيست
پراكنده من مال كسي نيست



کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار
عکس من
قصه ء عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی



نزن
خاطره
سوگند که که میخواهمت
آن همه گفتم كه ميخواهمت ، اما
چه شنيدم جز آواز جدايی.
با سنگ برآن شيشهی ديوار زدم ،
دار زدم ديده به در تا بگشايی.
پرواز خيالات شدم ، آب شدم ، ماه شدم ، سايه شدم تا تو بمانی.
و تودرسادگیام سبز شدی ، ابر شدی ، نور شدی تا كه نمانی.
تصوير شدم در دل ديوار ولی تو ، چون باد گذشتی.
ديوار شدم ، راه شدم ، باز گذشتی.
من پنجره بودم و تو خورشيد نگاهم
آغوش گشودم ، شب تاريك شدی ؛ زرد شدی ؛ شاخهی خشكيده شدی .
من قصهی فرهاد نبودم كه تو در قصر نگاهش،
تا صبح خطوطم به دل كوه ، بخوابی.
من شاعر مهتاب نبودم كه تو در شعر صدايم ،
چون ابر بباری ؛
سهراب نبودم كه تو با خنجر كينت ،
تصوير عبوری شوی از صبح بهاری.
يك سينه صفا بودم و يك دوست كه از تو
ميخواست بمانی و بمانی و بمانی.
تابوت صداقت شده اين لايق نفرين ؛
يك قصه از آن دوست ، كه يك روز بخوانی.
باورم اين بود با هم سبز را معنا كنيم
يك حرف را بشكنيم و عشق را پيدا كنيم
| Design By : Night Skin |



