پرستار كوچولوي نامهــــــربون

اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي بر خوردهاي سرد را...
گمان کردم که غم خواری برای یک دل تنهاست
از اشک خود به من میگفت از عاشقها سخن میگفت
از اشکی داغ و آتش زن همیشه چشم او پر بود
ولی افسوس همه از عشق گفتن ها تمام گریه کردن ها تظاهر بود
تظاهر بود
همه عاشق نوازی ها تمام این صحنه سازی ها تظاهر بود
تظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شد
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شد
به خود گفتم که یار و یاوری دور از دیارم شد
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شد
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام عاشق نوازی ها تظاهر بود
تظا هر بود
| Design By : Night Skin |



